تقدیم به ازیزترین کسم .........
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟!
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر ازین دریا؟!
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد؟!
تو دیدی هیچ وامق را که از عذرا خواهد از عذرا؟!
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
توی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست اخر؟!
دمی که تو نه حاضر گرفت اتش چنین بالا
اگر اتش ترا بیند چنان در گوشه بنشیند
کز اتش هرکه گل چیند دهد اتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
بجان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک اید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعلعه بر شد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر پراز رضوان پر از حورا
تعالی ا... تعالی ا... درون چرخ چندین مه
پراز حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
بکوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا؟!
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی درجا












